حكيم زجاجى
1325
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه لازم نباشد كه ملك جهان * بود آن من آشكار و نهان جها [ ن را نشا ] يد كه يك روى كرد * به تنها تن خويش گيتى كه خورد نماند به كس اين سپنجىسراى * ببايد يكى روز ماندن بهجاى نهانش به هرجا بسى گنج بود * كه آورده باهم به صد رنج بود بماند آن همه مال برجا ، برفت * به حق داد جان شاه ، تنها برفت اتابك محمد چو آگاه شد * كه از تخت و بخت « 1 » شهى شا [ ه ] ، شد درون را منورتر از شمع كرد * سپاهى گران كامران جمع كرد به اخلاط شد با سپه صد هزار ( ؟ ) * سپاهى همه گرد و نيزهگذار قزلارسلان بود با پهلوان * به ارزير ( ؟ ) رفتند « 2 » از نخجوان بيامد جهانگير سلطان شام * كه يوسف بد آن شاه فرخ به نام صلاح آنك دين شد ز رزمش قوى * شهى بود پردانش و معنوى به آهنگ ارمن بيامد ز روم * بدان تا كند سنگ خارا چو موم اتابك از اينروى اخلاط بود * سيه شد ز گرد آسمان « 3 » كبود وز آن روى سلطان بزد بارگاه * جهان گشت از گرد لشكر سياه ز شامى فزون بود خيل عراق * و ليكن نبودند يك اتفاق سپاه اتابك بر آن روى راه * فزون بود از انجم و هور و ماه نبد لشكر شاميان ده هزار * دو كم بود از ده ، سخن گوش دار رسولى فرستاد سلطان شام * كه عيسى بد آن نازديده به نام چو عيسى بيامد ز يوسف رسول * به نزد محمد از آن شد قبول چنين گفت با شاه بادين و داد * به تو اين همه « 4 » كامرانى كه داد بدان داد تا ملك و دينپرورى * ز امر رسول خدا نگذرى دهى نصرت دين يزدان پاك * كه هستى عيان اخترى تابناك تو با گرج بايد كه باشى به جنگ * چو من روز و شب پيش خيل فرنگ مرا و تو را جنگ كردن خطاست * زمين از عدو پرنهنگ بلاست چو ما هردو سر سوى جنگ آوريم * نكونام خود زير ننگ آوريم
--> ( 1 ) تخت ( 2 ) ان ( 3 ) سيه بود از گرد آسمانى ( 4 ) و اين